شکوه فرهنگ

پایگاه خبری تحلیلی

شکوه فرهنگ

دوشنبه 23 شهریور 1405
  • گروه: فرهنگی
  • کد خبر: 669
  • بازدید: 757
  • 1405/04/19 - 20:02:14

گزارش؛

روایت وداعی از جنس نور

روایت وداعی از جنس نور

تهران که عادت به هیاهوی روزمرگی داشت، درست در وسط تیرماه شاهد سکوتی بود که تنها با ذکرها و نواهای برخاسته از سینه‌های سوخته می‌شکست.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی «شکوه فرهنگ»، همه چیز از صبح ۱۴ تیرماه در جاده‌های نمین آغاز شد؛ پس از بدرقه زیبا، کاروان‌های اتوبوس، با وقاری که تنها در حضور یک شخصیت قدسی دیده می‌شود، از خروجی نمین به راه افتادند. اتوبوس‌های حامل زائران، گویی نه برای جابجایی، بلکه برای حمل سنگینی این فقدان عظیم، در جاده‌ها پیش می‌تاختند.


موکب‌های عشق در امتداد جاده

در طول مسیر، طبیعت جاده نیز با ما هم‌سخن بود. صحنه‌هایی که از پنجره‌ها می‌گذشتند، گویی از دل قصه‌های حماسی بیرون می‌آمدند؛ اما زیبایی جاده، در طبیعت آن نبود، بلکه در شکوه موکب‌ها بود. در هر گوشه و کنار، در هر پیچ و خم، موکبی برپا بود؛ گویی هر دست خیر، می‌خواست در این مراسم بزرگ وداع، سهمی از جیره و محبت داشته باشد. موکب‌ها، ایستگاه‌های اشک و عطش بودند که برای عزاداران و زائران، راه را از تنهایی دور می‌کردند.

غرق در زیبایی؛ فراتر از قاب دوربین

وقتی به نزدیکی‌های تهران رسیدیم، اتمسفر سفر چنان دگرگون شد که کلمات در برابرش سر تعظیم فرود می‌آورند. استقبال گرم و باشکوه خادمینی که در دانشگاه شهر قدس مستقر بودند صورت گرفت، چنان بر جان نشست که گویی تمام خستگی‌های جاده، در یک دم، به وجد آمد. زیبایی آن لحظه، از حد وصف فراتر بود؛ چنان غرق در اتمسفر عشق و آن استقبال بی‌مانند شدم که حافظه و دوربین من، در برابر شکوه آن لحظه، ناتوان ماندند. در آن لحظه، هیچ فیلم و عکسی نمی‌توانست حق مطلب را ادا کند؛ چرا که آن لحظه، برای ثبت شدن در لنز دوربین نبود، برای حک شدن بر سنگ سینه‌ها بود.

بعد از نیم ساعت خواب کوتاه و سبک همه برای نماز صبح بلند شدند و بعد از صبحانه کوتاه و مختصر کاروان آمده شدند تا مسیر عشق را با پای پیاده قدم بردارند.

در میان این جریان عظیم، صحنه‌هایی بود که نگاه را خیره و دل را لرزان می‌کرد. زنی را دیدم که با پلاکارد نوشته‌ای بر جلودار نگاهش، گویی نام شهید را بر آسمان می‌نوشت. خانواده‌ای را که با فرزندان خردسالشان، در میان سیل عزاداران و گرمای سوزان، گام برمی‌داشتند؛ گویی می‌خواستند اولین درس وفاداری را در کوچکی این کودکان، در قلب جاده حک کنند. و اما پیرزنی که با عصای لرزان و در کنار دخترش، با عکسی از رهبر شهید در دست، مسیر دشوار را برای رسیدن به میدان آزادی می‌پیمود؛ او تنها با عصا راه نمی‌رفت، بلکه با نور آن عکس، راه آسمان را پیدا می‌کرد.



موکب‌هایی که در مسیر پیاده‌روی برپا بود

در مسیر پیاده‌روی هرکسی به طریقی میخواست خدمت کند یکی با هندوانه یکی با لقمه نان، یکی با آب معدنی خنک و آب‌پاشهایی که بر سر زائرین می‌پاشیدند تا گرمای طاقت‌فرسا را اندکی تحمل کنند.

میادین انتظار؛ در آستانه‌ دیدار

با ورود به میدان آزادی، کاروان به مقصد رسید؛ اما این پایان سفر نبود، بلکه آغاز اوج انتظار بود. وقتی همه به میادین رسیدند، شهر گویی در یک سکوت پرشور فرو رفته بود. جمعیت عظیم در میدان‌ها، گویی در یک حالت هیپنوتیزم جمعی، در انتظار دیدن آن رهبر شهید بودند. 

همه چشم‌ها به راه بود؛ همه گوش‌ها به انتظار. میدان، در سکوتی سنگین، منتظر بود تا پیکر نور، رهبر شهید از راه برسند و در آغوش ملت، آرام بگیرند.


وداعی که هرگز فراموش نخواهد شد

وداع با رهبر شهید، نه یک مراسم تشییع، که یک میعادگاه بود. وقتی پیکر مطهر رهبر شهید ایران میان جمعیت قرار گرفت، گویی تمام جاده‌های طی شده از نمین تا تهران، در یک نقطه منجمع شدند. مگر می‌شد این صحنه‌ها فراموش شوند؟. اشک‌های مردم، گواهی بود بر اینکه این سفر، سفری از زمین به سوی آسمان بود.

سفر کاروان از نمین به تهران به پایان رسید، اما رد پای این کاروان بر دل زائران و عزاداران و بر دیواره‌های تاریخ، ماندگار شد. این سفرنامه، تنها روایتی از حرکت به سمت میدان آزادی تهران نبود؛ این روایتی بود از وفاداری مردمی که در مسیر وداع با رهبرشان، از نمین تا تهران، راه عشق را پیمودند و با رهبرشان بیعت کردند.


انتهای خبر/ س

اشتراک‌گذاری

  • روایت وداعی از جنس نور

دیدگاه‌ها

  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
بیست‌ویک منهای نه